بهـ نامـ او
خیلی دوستـ دارمـ از اتفاقهایی کهـ اینـ دو روز برایمـ افتادهـ بگویمـ
شوق و ذوقی کودکانهـ دارمـ
اما خوبـ کهـ فکر میکنمـ میبینمـ گاهی اینقدر اتفاقاتـ بهـ درازا می کشد
کهـ حوصلهـ ی هر کسی را سر میبرد
شرایط تانـ را خوبـ میدانمـ
اینقدر کار دارید کهـ وقتـ سر خاراندنـ را همـ ندارید
دمـ بهـ دقیقهـ همـ کهـ مزاحمـ خلوتـ و غیر خلوتتانـ میشومـ
پسـ بهتر استـ یا ننویسمـ
یا اگر مینویسمـ آنـ قدر ننویسمـ
کهـ غیر از سرویسـ دهندهـ وبلاگمـ، مغز شما همـ error دهد!
جمعهـ جایی نزدیکـ لواسانـ بودیمـ؛ خانهـ ی عمویمـ اینـ ها
همهـ فامیلـ جمعـ بودند
و پسر عمویمـ جوجهـ و کوبیدهـ درستـ کرد
منـ بیشتر از سوپشـ لذتـ بردمـ
بعد از ناهار خواهرمـ، لختـ شد و در حوضـ شانـ رفتـ
عمویمـ یکـ حوضـ درستـ کردهـ بود
کهـ شاملـ دو دایرهـ بود
دایرهـ ی بزرگتر ارتفاعـ بسیار کمی داشتـ
و دایرهـ کوچکتر حدودا نیمـ متر ارتفاعـ داشتـ
و داخلشـ یکـ لولهـ قرار داشتـ کهـ گویا فوارهـ بود
بدجور هوسـ آبـ کردهـ بودمـ
مامانمـ گفتـ: خبـ برو تو آبـ!بعدا" تو آفتابـ خشکـ میشی
منـ همـ همانـ جوری رفتمـ توی آبـ
بعد همـ شیطنتمـ گلـ کرد و با پارچی کهـ روی آبـ شناور بود
دو دختر عموی تقریبا همـ سنمـ را خیسـ کردمـ
از همانجا جنگـ آبی ما شروعـ شد
و با چند دختر عمو و پسر عموی دیگر
بهـ اینـ جنگـ ادامهـ دادیمـ
پسرعمویمـ با شلنگـ ما را خیسـ کرد. نامرد!
و خلاصهـ سر تا پایمانـ مثلـ موشـ آبـ کشیدهـ شد
و تا لباسـ زیرهایمانـ خیسـ شد
خدا را شکر دختر عمویمـ، کلی برای خودشـ از تهرانـ لباسـ آوردهـ بود
و بهـ ما همـ داد
روز خوبی بود تا شبـ آنـ جا ماندیمـ
کلی همـ نظارهـ گر بازی تختهـ فکـ و فامیلـ بودمـ!
خوبهـ خلاصهـ گفتمـ اینـ قدر شد...
ϰ-†нêmê§ |